تبليغاتX
دیروز ،امروز ،فردا

ديروز، امروز،   فردا

صفحه نخست
پست الکترونيک
آرشيو وبلاگ


لينكدوني

<-LinkTitle->


نوشته‌هاي پيشين

آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
مرداد 1385
تیر 1385


نوشته‌هاي پيشين


خواندنيها

وبگشت
نانوشته ها

 

یکشنبه چهاردهم آبان 1385

وقتی که آدم دلش می گیره ستاره های آسمون هم نمی تونند براش لالایی بخونند.
وقتی دل آدم تنگ میشه حتی صدای موج هم نمی تونه خاطره های خوب رو برای آدم زنده کنه.
وقتی آدم خسته میشه حتی پیچیدن نسیم لای موهای آدم و نوازشی که نسیم به روی گونه های آدم با دست خودش می کنه هم نمی تونه آدم رو شاد کنه.

اما وقتی آدم عاشق می شه اگه وسط روز به آسمون نگاه کنه ستاره های شب تاب رو میتونه ببینه.
آره وقتی آدم عاشق می شه اگه وسط کویر هم باشه بازم صدای موج خروشان دریا درون گوشهاش صدای یار رو زمزمه می کنه.
اما وقتی آدم خسته میشه اون وقته که ممکنه عاشقی رو هم فراموش کنه.

می گن بارون آغار فصل عاشقیِ. نمیدونی راه رفتن زیر بارون چه محشری تو وجود آدم به پا می کنه آدم حس میکنه آسمون هم عاشق شده و برای معشوقش داره اشک میریزه.

میگن خدا عاشق ترین عاشق هاست خدایا تورو به عشق و به پیامبران عشقت قسمت میدم عزیز ترین کس زندگیم  رو شفا بده.

پشت دیوار همسایه: آن کس که می گفت دوستم دارد عاشقی نبود که به شوق من امده باشد رهگذری بود که روی برگهای خشک پاییزی راه می رفت صدای خش خش برگها همان اوازی بود که من گمان می کردم میگوید: دوستت دارم

 

+ نوشته شده در 0:14 توسط .

پنجشنبه سیزدهم مهر 1385

زمستان است...

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
کسی سربرنيارد کرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را
نگه جز پيش پا را ديد نتواند
که ره تاريک و لغزان است .
وگر دست محبت سوی کس يازی
به اکراه آورد دست از بغل بيرون
که سرما سخت سوزان است.
نفس کز گرمگاه سينه می آيد برون ابری شود تاريک
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
نفس کاينست ، پس ديگر چه داری چشم
زچشم دوستان دور يا نزديک.

مسيحای جوانمرد من ! ای ترسای پير پيرهن چرکين !
هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی...
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم ، من ، ميهمان هر شبت ،لولی وش مغموم
منم ، من ، سنگ تيپا خورده رنجور
منم ، دشنام پست آ فرينش ، نغمه ناجور

نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم
بيا بگشای در، بگشای ، دلتنگم.
حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد.
تگرگی نيست ، مرگی نيست
صدايی گر شنيدی ، صحبت سرما و دندان است.
 
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گويی که بيگه شد ، سحرشد ، بامداد آمد؟
فريبت می دهد ، بر آسمان اين سرخی بعد از سحرگه نيست.
حريفا ! گوش سرما برده است ، اين يادگار سيلی سرد زمستان است.
و قنديل سپهر تلگ ميدان ، مرده يا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است.
حريفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز يکسان است.
 
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان ،
نفس ها ابر ، دلها خسته و غمگين ،
درختان اسکلتهای بلور آجين ،
زمين دلمرده ، سقف آسمان کوتاه ،
غبارآلوده مهر و ماه ،
زمستان است...

+ نوشته شده در 22:44 توسط .

دوشنبه دهم مهر 1385

مناجات

 یادمه اون قدیما مامانیم می گفت: ماه رمضون ماه مهمونی خداست. خدا هیچ وقت نمیذاره مهمونش با دلی شکسته و سری پایین از در خونش بیرون بره. کافیه تو این ماه  که مهمونشی ازش بخوای اونم اعجابت می کنه. شب های ماه رمضون خیلی عزیزه شب و روزش برکته چون آدم مهمون درگاه خداست ....
الانم ماه رمضون شده  و دوباره رفتیم به مهمونی خدا اما این بار با بقیه  مهمونی ها فرق داره ...
از خدا چیز زیادی نمی خوام نه چرا اینجوری گفتم از خدا بزرگترین آرزوی دنیا رو دارم، ازش یه معجره می خوام. آره اونم بزرگترین معجزه دنیا رو می خوام. نه خدا جون معجزه موسی رو نمی خوام آخه نه عصایی دارم که بخوام باهاش دل دریا رو بشکافم و نه قومی دارم که بخوام از دل دریا عبورش بدم.
خدا جون من تو داره دنیا فقط یه ستاره داشتم که اونم تو بهم دادی. اما امروز ستارم  دیگه نوری نداره که بتابه ستارم که یه روزی با آسمون پیوند خورده بود امروز گرفتاره درد و رنجه. خداجون حاضرم روزی هزار بار جامو با ستارم عوض کنم حاضرم به جاش درد بکشم اما اون دوباره سالم سر حال بشم اصلا حاضرم همه عمرم رو با سلامتی اون معاوضه کنم ....
خدا جون ازت یه معجزه می خوام می دونم اگه بخوای اصلا برات کار نداره می دونم  مقام مهمون چقدر برات عزیزه     خداجون یه نگاه به این گوشه بکن          منم امروز مهمون سفره تو بودم چیز زیادی هم نخواستم  فقط اون دوباره سالم و سر حال بشه....

می گم اگه براتون مقدوره شما هم از خدا بخواین که برام یه معجزه بفرسته و سلامتی ستارم رو بهم برگردونه  آخه شاید حرف شما پیش خدا  خیلی بیشتر از من گناه کار خریدار داشته باشه

+ نوشته شده در 0:4 توسط .

شنبه هجدهم شهریور 1385

عاشقانه

در اساطير آريايي آمده است كه خداوند به هنگام آفرينش به انسان خاكي سه هديه داد:
عقل، دين و عشق وباب انتخاب بر انسان نهاد. او عشق را گزيد و چون انتخاب به پايان رسيد عقل ودين گفتند: جايي كه عشق باشد ما نيز خواهيم بود ، پس عشق را دريابيم كه همه چيز با اوست و عاشق ترين عاشقان آن ذات پاك ازلي است كه بنا مي نهد ما بر هم دل ببنديم واز خود مي گذرد و عشق ما را دليل مي گردد و در راه ياورمان است كه او را مي نگريم و بااين عشق بشري  به او مي رسيم كه اگر عشق زميني را نشسناسيم او را نخواهيم يافت تا عاشق نباشيم چشمانمان جز كوهي از سنگ و خاك و سيزه و آب و هيچ از اين دنيا نمي بيند و آنگاه كه عشق را شناختيم و آنگاه كه به قول سهراب چشمانمان از حادثه عشق تر شد و آنگاه كه به گرمي يك سيب مانوس شديم ياد خواهمي گرفت تعبير عاشقانه اشكال ، و چه عاشق بود اين سهراب و چه عاشق بود.

جان زنده‌است اگر چه برنج از تنم هنوز
با خون اين و آن نفسی می‌زنم هنوز
از خون تابناك و طربناك و پاك خود
يك يا دو قطره شعله كشد در تنم هنوز
گرمای عشق تاخته تا مغز استخوان
شعرم شرار اوست اگر روشنم هنوز
برگی ب
ه شاخسار حياتم نمانده‌است
خارچمن گرفته بكف
، دامنم هنوز
از صحبت و صفای تو دل بر نمی‌كنم
از دست دل، به جان تو، جان می‌كنم هنوز

+ نوشته شده در 2:24 توسط .

شنبه یازدهم شهریور 1385

درد مارا نيست درمان  الغياث           حجر ما را نيست پايان الغياث
دين و دل بردند قصد جان كنند           الغياث از جور خوبان  الغياث
دربهاي  بوسه‌اي  جاني  طلب           ميكننــد اين دلســـتانان  الغياث
خون ما خوردند اين كافردلان            اي ‌مسلمانان چه درمان الغياث
           همچو حافظ روز و شب بي خويشتن
            گشته‌ام سوزان و گريان الغاياث

+ نوشته شده در 23:51 توسط .